تبليغاتX
نقطه سرخط...
در همه چيز فقط تقريبا هستيم !

 

« .... ادم چه دیر میفهمد. من چه دیر فهمیدم که انسان یعنی

عجالتا"... ایران مادران خوب دارد و غذاهای خوشمزه و

روشنفکران بد و دشتهای دلپذیر ... و همین . »

 

 

+ نوشته شده در  2008/8/24ساعت 0 AM  توسط mahfooz | 

 

بچه که بودم از هویجی که مامانم می ریخت تو سوپ بدم می اومد

بچه که بودم از کفی که مامانم تو حموم می مالید به صورتم بدم می اومد

بچه که بودم از اینکه به زور مامانم بعد از ظهر می خوابوندم بدم می اومد..

...

امروز دوست دارم مامانم تو سوپم هویج بریزه

صورتمو کفی کنه و

بعد از ظهر بخوابونتم !

 

(برای ۴ تیر - با تاخیر...)

 

 

+ نوشته شده در  2008/6/27ساعت 12 PM  توسط mahfooz | 

 

 کسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست ...

 

 

+ نوشته شده در  2008/4/14ساعت 8 PM  توسط mahfooz | 

 

نگاهم که می کنی

خون

به گونه هایم می دود و

باور می کنم

من هم

زیبایم .

نزدیکتر بیا

نه با چشم ها

برای داوری .

 

 

 

+ نوشته شده در  2008/1/25ساعت 6 PM  توسط mahfooz | 

 

کم کن فاصله ات را

به پائین بیا

شاید اگر به زمین برسی

بهانه ای شوی

برای من... که بهانه های زمینی ام تمام شده اند

این روزها...

 

 

 

+ نوشته شده در  2008/1/7ساعت 5 PM  توسط mahfooz | 

 

هرچقدر تاريك

باز تو خداي مني

هرچقدر تاريك

از سوسوي سرانگشتانت

خورشيدي مي سازم

تا خدايان به زمين بازگردند...

 

+ نوشته شده در  2007/12/18ساعت 11 PM  توسط mahfooz | 

 

این روزا همه چی یادم می ره ...

مثلا" امروز صبح وقتی داشتم بهش خیانت می کردم

یادم نبود که عاشقشم !

دست خودم نیست . . .

 

 

+ نوشته شده در  2007/12/18ساعت 11 PM  توسط mahfooz | 

 

اگر بچه نداری پس خبر هم نداری که خریدن یک جفت کفش کوچولوی 

ورزشی برای بچه یعنی چه.. مثلاْ یک جفت کفش ورزشی Nike .

 

+ نوشته شده در  2007/12/7ساعت 10 PM  توسط mahfooz | 

 

...شب می آید

و آرزوها را می خواباند.

دستم باز نیست

تا بیداری را

از مزرعی رسیده ء

خورشید درو کنم.

 

+ نوشته شده در  2007/12/2ساعت 0 AM  توسط mahfooz | 

 

... و بازگشت او را انتظار می کشیدم

در فضائی که بی رحمانه

تهی بود ...

وچنان که گفتی

از چشم به راهی با ایشان

سودی هست و لذتی...

و جز این هیچ نیست.

 

+ نوشته شده در  2007/11/28ساعت 11 PM  توسط mahfooz | 

 

مثل آفتاب نیمه شب كه نيست ـ نیستی...

وگر هستی جماعتی را از ستارگانش محروم می کنی...

 

+ نوشته شده در  2007/11/11ساعت 9 PM  توسط mahfooz | 

 

سلاخی دیدم زار می گریست.. به قناری کوچکی دل بسته بود..

 

+ نوشته شده در  2007/11/10ساعت 9 PM  توسط mahfooz | 

 

حتا بگذار آفتاب نیز برنیاید

به خاطر فردای ما ـ اگر ـ

بر ماش منتی است...

+ نوشته شده در  2007/11/7ساعت 6 PM  توسط mahfooz | 

 

با من بیا ...

قول می دهم تجاوزهای وحشیانه را کنار بگذارم ..

لحظاتی با خود به رویا می برمت !

 

+ نوشته شده در  2007/10/28ساعت 0 AM  توسط mahfooz | 

 

وه که جهنم نیز

چندان که پای فریب در میانه باشد

زمزمه اش

ناخوشایندتر از زمزمهء بهشت

نیست...

 

 

+ نوشته شده در  2007/10/21ساعت 7 PM  توسط mahfooz |